خرید بک لینک
راز نهانی داری ای دوست ،قدم پنهانی داری ای دوست گذشته باحالی داری ای دوست،این را می گوید و به راه خودش ادامه می دهد. لگدی به سنگی می زند سنگ حرکت می کند به سمت دیوار بلوکی حرکت می کند. خاطراتش تازه می شود.

با لگد سنگ به یاد تیم های بالا محله و پایین محله می افتد و با برخورد سنگ به دیوار یاد حیاط پشتی خانه همسایه که هم فوتبال بازی می کرد و هم بازی های بین الملی (لنگه کا،هفت سنگ ،چو گلی و آغوز کا و ...) راستی کدومشو بچه تو الان بلده .

سنگ را پرت می کند بعد از برخورد به درخت گنجشکان پرواز کردند یکدفعه یاد رزین(جیکا زن) می افتد که بعضی دو لایه بعضی تک لایه درست می کردند ،حتی خیلی ها زمان شوپه کلاه سنگ صدا دار داشتند ،یهو پیر مردی را می بیند که با عصا هم نمی تواند را بره یاد زمانی می افتد که هر وقت جیکا زن دستش بود ،با سرعت بیشتر از سرعت امپاپه فرنسوی دنبالش می کرد حتی اگه می رفت پشت بخار هیزومی خونه خودش اونم تا اونجا می ومد جیکا زنو پاره می کرد ،میزدش می رفت ،لبخندی زد و با خودش گفت حالا دنبالش کنم ،یا یه عصاشو بردارم زمین بخوره بخندم ،اما به خودش اومد و گفت اون موقع اونقدر به هم محلی ها نزدیک بودیم که همه نسبت به هم احساس مسئولیت داستیم و احترام بزرگتر واجب چراکه اون می زد نه من جرات داشتم جوابشو بدم نه خانواده تازه بعد از رفتنش پدرو مادر هم به جون من می افتادن و می زدنم.

راستی اون موقع همه یک خانواده بودیم اما الان چی ؟ اون موقع حیاط خانه یا بندا داشت یا نرده خیلی از خونه ها هم هیچی نداشت ،و همه انگار برای هم بودند تازه خونه ها زمان مراسم نقش پارکینگ ماشینا رو داشتن و حتی زمان عروسیها به حالت استدبای برای مهمانها اماده بودند،یعنی غیر محلی ها مهمان بودند. خیلی جالب بود .

انقدر این صمیمیت زیاد بود ،یادم هست به یه روستایی رفتم دیدم موقع عروسی کسایی که آشپزیمی کنند و کمک آشپزن پول می گیرند و بقیه شبیه مهمان از تعجب شاخ در آورده بودم.

مرد راه رفت و راه رفت تا اینکه به یه تکه چوبی رسید چوب را پرت کرد خورد به درخت گردو ،یه چیزی یادش اومد چه رسم جالبی داشتیم هر درختی که شاخه ان به سمت خیابون بود میوه ان برای عموم بود ،یادش اومد که بعضیا اونقد به بچه ها بها می دادند که اگه گردویی رو با چوب زدند حتی تو باغ اونا افتاد هم می رقتیم گردو رو می گرفتیم ،تازه اگه صاحب خونه می اومد می گفت چیکار میکنی می گفتیم گردو افتاد گرفتیم می گفت باشه فقط مواظب نرده یا سیم باش که خراب نشه (بعضیا ماند مشهدی صفر و آقای جمشید زمانی نوکنده و ... که بچه ها حتی زیر درختهای گردو آنها آغوز کا می کردند که اگ زمانی گردو تمام شد باز از اون درخت بگیرند).

یادش بخیر گریه ایی سر داد و ماشینش ا روشن کرد و از کنار مدرسه ای که بقول یکی از دوستانم که حیاط مدرسه اش از حیاط خیلی از دانشگاههای ایران و حتی بعضی از سازمانهای اروپایی و امریکایی زیباتر است گذشت . گریه ها امان نداد ،از دور با صدای بلند گفت چشم و چراغ ما تویی ای نوکنده و نوکنده ایی با غیرت

+ نوشته شده توسط محمد رضائی نوکنده در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۶ و ساعت 11:19 |

برچسب: نویسنده: آدرین مرادیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:38

صفحه بندی